![]() |
![]() |
|
| فرق است بین دوست داشتن و داشتن دوست؛دوست داشتن امری لحظه ایست ولی داشتن دوست استمرار لحظه های دوست |
|
امشب از اون شبهاست که خواب با چشمام قهر کرده و خیال آشتی هم نداره! دراین لحظه که دارم این مطلبو می نویسم اندوه سراپای وجودم رو در بر گرفته من الان حدود 3 ماه میشه که از محل کار قبلیم اومدم بیرون که مثلا درس بخونم واسه فوق! امروز با همکارام رفته بودیم بگردیم که سر حرف باز شد و من فهمیدم "خانم ز" پدرش به رحمت خدا رفته و بااین حقوق بخور و نمیر باید هم کمک خرج خونه باشه و هم اجاره خونه. نمی دونین چقدر ناراحتم الان. آخه این دوست ما خیلی خیلی دختر گلیه و به جز اینکه طرفدار آقا هستش ( خودش میگه آقا تا حالا فکر می کردم که من چقدر بدبختم که با هزار امید و آرزو تغییر رشته دادم و کنکور دادم و قبول نشدم و همش به این فکر می کنم که اگه امسال هم نشه چی میشه؟؟ ولی متوجه شدم که اون چیزی که من اسمشو مشکل گذاشتم در مقابل مشکلات دیگران هیچه! من برای وقت گذرونی می رفتم سر کار و تا دیدم نمی تونم مدیر اونجارو تحملش کنم خیلی راحت اومدم بیرون. ولی دلم به حال "ز " جون و امثال اون می سوزه که " مجبورن" برن سرکار و مشکلاتش رو هم به دوش بکشن. فکر نمی کنم مکه هایی که این خانم مدیر فرت و فرت با شوهرش میره، خیلی هم قبول باشه چون این بچه یتیم ازش ناراضیه و حقش رو می خورن. لعنت به این مسلمونی |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم آذر 1388ساعت 1:18 توسط گل دختر |
|
|
آورده اند مردی بود که پیوسته تحقیق مکرهای زنان می کرد و از غایت غیرت، هیچ زنی را محل اعتماد خود نساخت و کتاب" حیل النساء " (مکرهای زنان) را پیوسته مطالعه می کرد. روزی در هنگام سفربه قبیله ای رسید وبه خانه ای مهمان شد. مرد ِخانه حضور نداشت ولکن زنی داشت در غایت ظرافت ونهایت لطافت . زن چون مهمان را پذیرا شد با او ملاطفت آغاز نمود. مرد مهمان چون پاپوش خود بگشود وعصا بنهاد، به مطالعه کتاب مشغول شد. زن میزبان گفت: خواجه ! این چه کتاب است که مطالعه میکنی؟ گفت:حکایات مکرهای زنان است. زن بخندید وگفت : آب دریا به غربیل نتوان پیمود وحساب ریگ بیابان به تخته خاک ، برون نتوان آورد و مکرهای زنان در حد حصر نیاید .
و معاشقت در آمد چنان که دلبسته ی ِ او شد. در اثنای آن حال، شوهر او در رسید.. زن گفت : شویم آمد وهمین آن که هر دو کشته خواهیم شد . مهمان گفت:تدبیر چیست؟ گفت :برخیز و در آن صندوق رو . مرد در صندوق رفت. زن سرِ صندوق قفل کرد . چون شوهر در آمد پیش دوید و ملاطفت ومجاملت آغاز نهاد و به سخنان دلفریب شوهر را ساکن کرد. چون زمانی گذشت گفت: تو را از واقعه امروز ِ خود خبر هست؟ گفت نه بگوی. گفت: مرا امروز مهمانی آمد جوانمردی لطیف ظرایف و خوش سخن و کتابی داشت در مکر زنان و آن را مطالعه میکرد من چون آن را بدیدم خواستم که او را بازی دهم به غمزه بدو اشارت کردم ، مرد غافل بود که چینه دید و دام ندید. به حسن واشارت من مغرور شد و در دام افتاد .و بساط عشق بازی بسط کرد وکار معاشقت به معانقه (دست در گردن هم)رسید. ساعتی در هم آمیختیم! هنوز به مقام آن حکایت نرسیده بودیم که تو برسیدی وعیش ما منغض کردی! زن این میگفت و شوهر او می جوشید ومی خروشید وآن بی چاره در صندوق از خوف می گداخت و روح را وداع می کرد. پس شوهر از غایت غضب گفت: اکنون آن مرد کجاست؟ گفت:اینک او را در صندوق کردم و در قفل کردم.. کلید بستان و قفل بگشای تا ببینی. مرد کلید را بستاند و همانا مرد با زن گرو بسته بودند(جناق شکسته بودند) و مدت مدیدی بود هیچ یک نمی باخت. مرد چون در خشم بود بیاد نیاورد که بگوید *یادم * و زن در دم فریاد کشید *یادم تو را فراموش . * مرد چون این سخن بشنید کلید بینداخت وگفت : " لعنت بر تو باد که این ساعت مرا به آتش نشانده بودی و قوی طلسمی ساخته بودی تا جناق ببردی." پس با شوهر به بازی در آمد و او را خوش دل کرد .چندان که شوهرش برون رفت ، درِ صندوق بگشاد و گفت: ای خواجه چون دیدی، هرگز تحقیق احوال زنان نکنی؟ گفت:توبه کردم و این کتاب را بشویم که مکر و حیلت ِ شما زیادت از آن باشد که در حد تحریر در آید.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 23:46 توسط گل دختر |
|
|
امروز بعد از حدود ۱ هفته ای که تو خونه بودم و درس می خوندم، تصمیم گرفتم با دوستم یه قراری بزارم ، باهاش یک کاری داشتم.
خوب تا اینجای کار خیلی عادیه اما قصه وقتی جالب میشه که بدونین این دوست عزیز بنده منو کجا برد!! به بهانه بردن پیش مطب یک دکتر روانشناس منو به بک آفیس نت وورک مارکتینگ توی خیابان صادقیه برد. واااای که نمی دونین چقدر روز بدی داشتم و الان که دارم اینارو می نویسم چقدر احساس حماقت می کنم! البته من فکر می کنم که حداقل از دوستم خیلی باهوش تر هستم ولی... ما رو اول بردن تو آفیسی که دوستم کار می کنه و ۲ نفر ( ۱ دختر و ۱ پسر) مثلا مخ منو زدن و من به قول خودشون یک جایگاه خریدم و قرار شد آموزشها رو بدن ببینم. من فقط ۱۰ تومن بهشون دادم ، می دونم که دیگه رنگ ۱۰۰۰ تومنش رو هم نمی بینم اما واقعا برای اینکه از اونجا خلاص بشم حاضر بودم بیشتر هم خرج کنم! تازه بعد از ۲ ساعت شنیدن حرفهای مزخرف و تکراری که ما هرمی نیستیم و این فرق می کنه و خیلی بهتره و درآمد هفته ای ۲۰۰۰ دلار، منو به ۲تا آفیس دیگه توی خیابون صادقیه بردن . من دیگه داشتم از سردرد و عصبانیت می مردم، اما الکی مجبور بودم لبخند بزنم و به مزخرفاتشون گوش بدم. توی هر آفیس که میری یک تخته وایت برد گنده گذاشتن و شروع می کنن به معرفی سرشاخه ها و اعضاشون. جالبه که حدود ۷۵-۸۰ درصد این اعضاء زن و شوهر ، خواهر و برادر، دختر عمو و پسر عمو و.... هستن و همه یه جورایی نسبت خونی دارن. اسم اعضارو براتون می خونن و میگن: این عصمته زن احد. ناهید ، شیرین ، بهرام، قلی خیلی طولانی شد حرفم و اگه بخوام توضیح بدم شاید ۲ ساعت طول بکشه فقط می خوام بگم گول هیچ کدوم از این کلاهبردارها رو نخورید، حتی اگه عزیزترین دوستتون ( که خودشم گول خورده) ازتون بخواد پرزنتش بشین قبول نکنین.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 0:57 توسط گل دختر |
|
|
سه هفته از آخرین دیدار می گذرد . سه هفته که نه!! سه ماه ، سه سال و یا شایدم سه قرن! لعنت به این مشغله هایی که من و تو را از هم جدا و قبلم را گرفتار و بیمار می کند. هر لحظه و هر نفس که می گذرد یک یادآوری از اسم زیبای تو را دارد. تمام رمزهای عبور با شماره های همراهت و تمام فکرم به نگاه زیبایت ، چطور می توان به تو فکر نکرد؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 23:40 توسط گل دختر |
|
|
صداش یک سره رو اعصابمه. دیگه کم کم داره دیوونم می کنه. خدایا چرا کاری از دستم بر نمیاد؟؟
۴-۳ روزه که یه بچه گربه هر چند دقیقه یکبار ناله می کنه. نمی دونین چه آتیشی به دلم می زنه! جیگرم سوخت واسش. این همسایه بیشعور و بی احساس ما هم که انگار نه انگار یک گربه ملوس تو زیرزمین خونشون گیر کرده اما فردا حتما به بابام میگم به همسایه اونوریه که پسراش با پسر همسایه اینوریه دوستن بگه که بیان درو باز کنن و نجاتش بدن. خدا کنه دیر نشه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 1:35 توسط گل دختر |
|
|
سلام خيلي وقته كه مي خوام يه چیزايي رو بهت بگم اما نمي دونم چرا هيج وقت جرات گفتنشو پیدا نكردم!! خيلي سخته اعتراف به حقيقت! حقيقتي كه هميشه تلخه و تلخيش حتي باشيريني زمزمه هات و حلاوت روي زيبات هم قابل حل نيست بگم چندوقته كه دنيا برام يك رنگ ديگه شده اينكه با تو برام بهشته و بي تو عذاب و نفرين هيج مداد رنگي نمي تونست انقدر خيال انگیز روزهاي خاكستري و بي نورم رو رنگاميزي كنه پنجه هيج نقاش چیره دستي نمي تونست انقدر هنرمندانه نقش احساس و خيال روي دل سنگم حك كنه با تو به معجزه ايمان اوردم كه همين دوباره عاشقانه نوشتن معجزه اي بيشتر نيست بمان نازنينم بمان تانفسهايم بمانند
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 1:22 توسط گل دختر |
|
|
تماشایی ترین تصویر دنیا می شوی گاهی دلم می پاشد از هم بس که زیبا می شوی گاهی حضور گاهگاهت بازی خورشید با ابر است که پنهان می شوی گاهی و پیدا می شوی گاهی به ما تا می رسی کج می کنی یکباره راهت را ز ناچاریست گر هم صحبت ما می شوی گاهی دلت پاک است اما با تمام سادگی هایت به قصد عاشق آزاری معما می شوی گاهی تو را از سرخی سیب غزل هایم گریزی نیست تو هم مانند حوا زود اغوا می شوی گاهی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 20:7 توسط گل دختر |
|
|
عزیزم من فقط و فقط به خاطر تو دوباره تلاش می کنم. اصلا چاره ای جز موفقیت ندارم . من باید بتونم. آخه دیگه نه راه پس دارم و نه راه پیش. از کارم دست کشیدم ، از آبروم، از همه چیز!!! که فقط بگم من می تونم. خیلی ها بهم میگن که می تونم. حتی خود تو. پس برام دعا کن که پشتم گرمتر بشه. ازت ممنونم که درکم کردی. که دعوام نکردی . که آزادم گذاشتی. که بزرگترین انگیزه ای برام. که... به خاطر همه چیز ازت ممنونم. جبران می کنم عزیزم. حتما ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم شهریور 1388ساعت 19:25 توسط گل دختر |
|
|
از تو گذشتن سخته با تو نبودن درده واسه من زنده بودنم مرگه بدون تو با عشقت واسه من وجود من مال تو قلب تو هم مال من عزیزم رفتن تو مرگ منه دستای تو، تو دستمه نگو که باید جدا شیم نبود تو نبودمه بدون تو کم میارم تا پای جون دوست دارم اگه تو از من جدا شی امید موندن ندارم واسه با تو بودن زندگیمو باختم یه کلبه ای از عشق واسه ی تو ساختم من عاشق تو بودم عاشق تو هستم درای دلم رو روی همه بستم من
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 13:20 توسط گل دختر |
|
|
حکومت بی نظیری داریم
مدیر کل روابط عمومی مخابرات میگه از قطعی پیامک ها بی خبرم وزیر دادگستری میگه از بازداشت های اخیر بی خبرم فرمانده ی نیروی انتظامی میگه از برخورد لباس شخصی ها با مردم بی خبرم رییس قوه ی قضاییه میگه از اعدام های اخیر بی خبرم دادستان تهران میگه از محل بازداشت بازداشت شدگان اخیر بی خبرم سخنگوی شورای نگهبان میگه از تقلب های صورت گرفته در انتخابات بی خبرم و این دور باطل همین طور ادامه دارد.... اینم چند تا عکس جالب از نماز میتی که جمعه بر جنازه جمهوری اسلامی خوانده شد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 18:7 توسط گل دختر |
|
|
حرفای جدید حرفای خصوصی حرفای تلمبار شده |
| welcome |
|
ميدوزم
شادي را به غم زياد را به كم درخت را به ريشه گاهي را به هميشه ستاره را به آسمان زمين را به كهكشان كهنه را به نو و خودم را به تو... |
| پیوندهای روزانه |
|
انجمن روانشناسی ایران روانشناسی عکس های خواننده ها مقالات روانشناسی کودک فال حافظ آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|
