![]() |
![]() |
|
| هر قدر میوه های دانش بیشتر در دسترس انسان قرار گیرد، همان قدر باورهای مذهبی از بین خواهد رفت. |
|
این روزا همه تو تب و تاب عید و سال نو هستیم و مشغول سرو سامان دادن به کارامون و همین طور خانه تکانی .
خونه ما که به لطف خانه داری بی عیب و نقص مادرم همیشه تمیزه یعنی زود به زود تکونده میشه. اما خونه دلمون چی ؟ تا حالا به این فکر کردین که با آغاز سال نو باید افکار مزاحم و مسخره و بی ارزش رو هم دور ریخت؟ وهمینطور خیلی از آدما رو؟ درسته که هر بار خونه تکونی تضمین نمی کنه که همیشه خونه تمیز بمونه.اما حد اقل یه مدتی پاک میشه و ما می تونیم تمیزی رو احساس کنیم و لذتشو ببریم. ذهن ما هم دقیقا همینطوره. واقعا بعضی وقتا نیاز داره که تجارب ، اشتباهات ، خاطرات تلخ و حتی شیرین و خیلی چیزای دیگه رو ازش پاک کنیم تا زندگی بتونه روند طبیعی خودشو طی بکنه. در هر صورت از صمیم دل آرزو می کنم که امسال ،سال خوب و پر از سلامتی ،موفقیت و شادی برای همتون باشه .این عکس های زیبا رو هم بهتون تقدیم می کنم . امیدوارم از دیدنش لذت ببرید.... تا سال آینده خدانگهدار و به امید دیدار.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 8:44 توسط گل دختر |
|
|
1- توماس اديسون از تاريکي وحشت داشت 2- صداي اردک اکو ندارد 3- چشمهاي شتر مرغ از مغزش بزرگتر است 4- مورچه ها نمي خوابند 5- الفباي مردم هاوايي 12 حرف دارد 6- کد کشور روسيه 007 است 7- اگر سر سوسک را قطع کنند براي چند هفته زنده مي ماند 8- ارتفاع برج ايفل در سرما و گرما تغییر می کنه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 8:29 توسط گل دختر |
|
|
من عاشق چشمان پر مهر و نجیبم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 23:8 توسط گل دختر |
|
|
1- جلوي گريه خود را نگيريد و گهگاهي گريه كنيد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 23:3 توسط گل دختر |
|
|
موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.
موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :"كاش يك غذاي حسابي باشد "
اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود .
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :" توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است ". . .
مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : " آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد ."
ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : "آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود ."
موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت . اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : " من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!" او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريدن شد .
سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود"
در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد . زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند .
او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :" براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست ."
مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد .
اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد .
روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند .
حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانات زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند !
نتيجه ي اخلاقي : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 12:39 توسط گل دختر |
|
|
شنبه:همون لحظه که وارد دانشکده شدم متوجه نگاه سنگینش شدم. هرکجا می رفتم اونو می دیدم. یکبار که از جلوی هم دراومدیم نزدیک بود به هم بخوریم صداشو نازک کردو گفت: ببخشید .من که میدونم منظورش چی بود. تازه ساعت 5/9 هم که داشتم بورد رو می خوندم اومد پشت سرم شروع به خوندن بورد کرد.آره دقیقا می دونم منظورش چیه. اون میخواد زن من بشه بچه ها میگفتن اسمش مریمه. از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم باهاش ازدواج کنم یکشنبه:امروز ساعت 9 به دانشکده رفتم. موقع رفتن تو سرویس یه خانومی پشت سرم نشسته بود و با رفیقش می گفتن ومی خندیدن. تازه به من گفت ببخشید آقا میشه شیشه پنجرتونو ببندین. من که میدونم منظورش چی بود. اسمش رو میدونستم اسمش نرگسه مثل روز معلوم بود که با این خنده هاش میخواد دل منو نرم کنه که بگیرمش. راستیتش منم از اون بدم نمیاد. از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم با نرگس هم ازدواج کنم دوشنبه:امروز به محض اینکه وارد دانشکده شدم سر کلاس رفتم. بعد از کلاس مینا یکی از همکلاسیهام جزوه منو ازم خواست.من که میدونم منظورش چی بود.حتما مینا هم علاقه داره با من ازدواج کنه. راستیتش منم ازش بدم نمی آد. از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم با مینا هم ازدواج کنم سه شنبه:امروز اصلا روز خوبی نبود. نه از مریم خبری بود نه از نرگس نه از مینا. فقط یکی ازم پرسید آقا ببخشید امور دانشجویی کجاست؟ من که میدونستم منظورش چی بود. ولی تصمیم نگرفتم باهاش ازدواج کنم چون کیفش آبی بود احتمالا استقلالیه وقتی جریان رو به دوستم گفتم به من گفت: ای بابا ! بدبخت منظوری نداشته. ولی من میدونم رفیقم به ارتباط بالای من با دخترا حسودیش میشه حالا به کوری چشم دوستم هم که شده هرجور شده با این یکی هم ازدواج میکنم چهارشنبه:امروز وقتی داشتم وارد سلف می شدم یک مرتبه متوجه شدم که از دانشگاه آزاد ساوه به دانشگاه ما اردو اومدند. یکی از دخترای اردو از من پرسید ببخشید آقا! دانشکده پرستاری کجاست؟ من که می دونستم منظورش چیه. اما تو کار درستی خودم موندم که چطوراین دختر ساوه ای هم منو شناخته و به من علاقه پیدا کرده. حیف اسمش رو نفهمیدم. راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم هرطور شده پیداش کنم و باهاش ازدواج کنم. طفلکی گناه داره ازعشق من پیرمیشه پنج شنبه: یکی از دوستای هم دانشکده ایم به نام احمد منو به کافی شاپ دعوت کرد. من که میدونستم منظورش از این نوشابه خریدن چیه. میخوا د که من بی خیال مینا بشم. راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون عمرا قبول کنم جمعه:امروز صبح در خواب شیرینی بودم و داشتم خواب عروسی بزرگ خودم رو می دیدم. عجب شکوه و عظمتی بود داشتم انگشتم رو توی کاسه عسل فرو میکردم که... مادرم یکهو از خواب بیدارم کرد و گفت که برم چند تا نون بگیرم. وقتی تو صف نانوایی بودم دختر خانومی ازمن پرسید ببخشید آقا صف پنج تایی ها کدومه؟ من که میدونم منظورش چی بود اما عمرا اگه باهاش ازدواج کنم راستش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون من از دختری که به نانوایی بیاد زیاد خوشم نمی آد شنبه:امروز صبح زود از خواب بیدار شدم صبحانه را خوردم واومدم که راه بیفتم که مادرم گفت: نمی خواد بری دانشگاه. امروز نوار مغزت آماده است برو از بیمارستان بگیر. راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون مردم میگن من مشکل روانی دارم وقتی به بیمارستان رسیدم از خانوم مسئول آزمایشگاه جواب نوار مغزم رو خواستم. به من گفت آقا لطفا چند دقیقه صبر کنید. من که میدونستم منظورش چی بود. راستی! قبل ازاینکه بری یا بخوای نظربدی ، پست پایینمم جدیده ها!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 1:33 توسط گل دختر |
|
|
می خوام یه کم به وبلاگم برسم و همین طور یه کمم به خودم؛ آخه میدونین من خیلی دهن بین شدم و حالا که یه نفرازراه رسیده و این دستورو به من داده ، دلم می خواد اطاعت امر کنم!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 1:31 توسط گل دختر |
|
|
حرفای جدید حرفای خصوصی حرفای تلمبار شده |
| welcome |
|
ميدوزم
شادي را به غم زياد را به كم درخت را به ريشه گاهي را به هميشه ستاره را به آسمان زمين را به كهكشان كهنه را به نو و خودم را به تو... |
| پیوندهای روزانه |
|
انجمن روانشناسی ایران روانشناسی عکس های خواننده ها مقالات روانشناسی کودک فال حافظ آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|
