![]() |
![]() |
|
| فرق است بین دوست داشتن و داشتن دوست؛دوست داشتن امری لحظه ایست ولی داشتن دوست استمرار لحظه های دوست |
|
آرزوی من بود که يک شب، فقط يک شب، سرش را پيش سر من بگذارد و برای يک ساعت هم که شده در کنار من لَم بدهد و وقتی من خوابم برد، برود و سر جای هميشگیاش بخوابد. تقاضای بزرگی نبود که به صورت آرزو در بيايد! منی که هشت سال آزگار با او سر کردم، با همه گرفتـاریهـا و مسئوليتهای رنگارنگ زندگی، حتّا بيش از فرزندانم به او میرسيدم، و عليرغم کم لطفیهايش عاشقانـه دوستش مـیداشــتم. در تمـام ايــن سـالهــا، عليرغـم عـادت هميشـگی که دلم میخواست صبحها که از خواب بلند می شوم، اول قهوهای برای خود درست کنم، بروم توی پاتيو، با طيب خاطر سيگاری آتش بزنم و با گل و گياه و آب و هوا دقايقی خلوت کنم بعد به جنگ دغدغههای روزانه بروم، بايد اول به او میرسيدم. پيش از آن که دوشی بگيرم و دسـتی بـه سـر و صـورتم بکشم، به سرعت خودش را به آشپزخانه میرساند. مثل شاخـهی شمشاد سرجايـش میايستاد. آ ن قدر اين پا و آن پا میکرد و با نگاه مرا دنبال میکرد تا دلم، اين دل واماندهام تاب نمی آورد. باز اول صبحانهی او را آماده میکردم، که البته زياد ساده هم نبود. فداکاری از اين بالاتر؟ فرزند يا نوهام نبود که از جان عزيزتر باشد و قهوه از گلويم پايين نرود. اما خوب دل است، و عشق و احساس مسئوليت که هميشه مثل يک حصار بين من و خودم حايل بوده، يعنی هميشه ته صف بودهام. حال همين يک فنجـان قهوه و يک سيگار که چند دقيقه بیشتر طول نمیکشـد را هـم بايـد فـدای ايشان میکردم. ايکاش تنها همين صبحانهی رنگارنگ بود. ای بابا، هنوز روز به نيمه نرسيده، بايد بساط تنقلات آماده میکردم، همراه با ميوههای رنگارنگ و سبزيجات که بايد به خاطرش هر هفته سری به سوپر ارواين می زدم. تازه مدت زمانيست که دندانهايش هم به دليل کهولت سن اشکال پيدا کرده و نمیتواند درست بجَوَد. ميوه و سبزیها را بايد يا رنده کنم يا آب بگيرم. از شما چه پنهان از زمانی هم که دخترم ازدواج کرد و رفت اهل آشپزی و پخت و پز هم نيستم. اغلب خودم را با غذاهای بسيار ساده و آماده سير میکنم. اما به هيچ عنوان از غذای او نمیزنم. شايد پيش خودتان بگوييد( ۳) Big deal!، معلوم است! اما فقط اینها نبوده که! در طول اين هشت سال که به اندازهی هشتاد سال بود، حتا يک شب او را تنها نگذاشتم. حتا به يک سفر چند روزهی آخر هفته هم نرفتم. جز يک سفر کوتاه چند روزه، با آن که تمام مواد مورد نيازش را آماده کردم که در نبود مـن کم و کسری نداشته باشد...وقتی برگشتم، چنان او را افسرده و گوشه گير ديدم که تا مدتها خود را نمیبخشيدم. اگر ناگزير به شرکت در برنامهای بودم، سعی مي کردم که زياد دير به خانه نيايم. او هم چون من، هيچ علاقهای به معاشرت نداشت ( ۴). در نبود من هم تا زمان بازگشتم کسل میشد و در گوشهی اتاقش کز میکرد. بهجز اينها مراقبتهای ويژهی ديگر هم در روزهای هفته لازم داشت. مثلاً هر بعد از ظهر اگر زمين و آسمان به هم میريخت برای گردش عصرانه و قدم زدن بايد از خانه بيرون میرفت. البته من مجبور نبودم با او همراه شوم. اما در چند سال اخير به دليل بالا رفتن سنش دلم میسوخت. دستم اگر تا آرنج در شعر و رنگ بود، با او همراه میشدم. از شما چه پنهان برای سلامتیی خودم هم مفيد بود. رگ و ريشهی پاهايـم که يا روبهروی کامپيوتر مینشستم و يا پای بوم نقاشی و حرکت آن چنانی در روز نداشتم، باز می شد. فکر کنيد هشت سال با يکی همخانه بودن...از او پذيرايی کردن...عشق ورزيدن...فداکاری کردن...آيا يک محبت ناچيز، مثل خوابيدن ساده در کنارم تقاضای بزرگی بود؟ بخصوص که خوب می فهميد در ماههای اخير بيشتر احساس تنهايی می کنم و جای خالیی دخترم مثل خار و خاشاک توی چشمانم فرو می رود. به هر حال آرزوی من برآورده شد. ديگر از خوشحالی خوابم نبرد. تمام مدت در اين فکر بودم چه عاملی باعث شد که به ناگهان تغيير روش بدهد، و جای گرم و نرم خودش را بگذارد و در کنار من روی تختخـواب يک نفـره و تنگ من جا خوش کند، آن هـم اين طور عاشقانه و صميمی. هر چه فکر میکنم دليل اين تغيير روش را در نمیيابم. ديگر نمیخواهم اين اتفاق يا حادثهی زيبا را بيش از اين آنالايز و ريالايز کنم. فقط خوشحالم؛ خيلی خوشحال، که به يکی ديگر از آرزوهايم رسيدهام. حال پس از 17 سال چند ماهی است سر تنها به بالين نمی گذارم. کسی را دارم که هر شب سرش را کنار سرم بگذارد و من بتوانم گرمای بدنش را کنار خود احساس کنم. کسی که عاشقانه دوستش دارم و می دانم که صادقانه دوستم دارد. همين موهبتی است بزرگ که در حال حاضر مرا بس. ۳ -هنر نکردی ، کار بزرگی نکردی ۴- خرگوش در زمره حيواناتی است که Territorial اند يعنی که بايد مکان ويژه خود را داشته باشد و از جا به جايی رنج می برد و به اشيای اطراف خود به طوری اُنس می گيـرنـد که با کوچک ترين تغيير در دکوراسيون يا محيط اطـراف دچـار سـر درگمی و فشـار اعصـــاب می شوند به همين دليل آنها را برخلاف سگ نمی توان به ميهمانی و مکان های ناشناس برد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 8:8 توسط گل دختر |
|
|
آرزو نيمههای شب بود، که با حرکت ناگهانی تخت از خواب پريدم. از آن خوابها که بايد خوابش را ديد، عميق. آرام و بیکابوس. از آن خوابها که برای افرادی چون من بدهکار به شبانه روز، به ندرت اتفاق میافتد و اگر افتاد آدم دلش میخواهد همان چند ساعت را هم که فداکاری میکند و زمان را با خـود بـه تختخـواب میکشـد، عميـق و يک پـاره باشـد. خـواب ديـشب هـم از آن دست خـوابهـا بـود بهخصوص که خستگیچند ماه دوندگی و فعاليت برای مراسم جشن عروسیدخترم هم مزيد بر علت شده و پلکهای سنگينم را بیاراده به هم دوخت و مرا درسته روی تخت انداخت و با خود برد. آری چنان از خواب پريدم که هول و هراس زلزلـهی چنـد سـال پيـش برايم تداعی شد. زلزلهای که نزديک بـود مـرا از بغل ترس به آغوش مرگ بياندازد. حتماً به ياد داريد! زلزلهی چند سال پيش را میگويم...از سر و صدای نامفهوم من، دخترم نيز از خواب پريد و سراسيمه رسيد. و هم آنجا ميان درگاهی اتاق من، نه يک قدم پس نه يک قدم پيش، ايستاد و به جای دلداری و آرام کـردن مـن، شـروع کرد بـه سـرزنـش و۱ lecture دادن. «مامـی زلزله که ترس نداره من نمیفهمم چرا شما از آن وحشت دارين؟ ازين پديدهی زيبای طبيعت بايد لذت برد..و..و..» که خوشبختانه دل طبيعت به حال من، که از يک طرف بر اثر ۲ panic attack صدايم در گلويـم خفه شـده و قلبم در حـال ايسـتادن بود و از طرف ديگر از نصايح بی موقع دخترم به خشم آمده بودم، سوخت و دست از سر من و زمين برداشت و مرا از آغوش مرگ بيرون کشيد. آن شب نيز با حالتی شبيه همان هراس ناشی از زلزله از خواب پريدم. از هول و هراس لرزشهای بعدی زمين، بدنم منجمد و خشک شده بود. تا دريابم که اين حرکت ناگهانی زلزله نبود که باعث بيداری من شد، هيولای ترس چند سالی از ته ماندهی ناچيز عمرم را بلعيده بود. طبق عادت هميشگی به روی دندهی راست و رو به ديوار، که آينهی بزرگی روی آن جا خوش کـرده، خوابيده بـودم. در روشـنايی رقيق اتاق، صورتم را در آينهی کنار تخت ديدم. از قيافهی وحشـتزدهی خـودم کـه شـبيه مـوميـايـیهـای کشـف شـدهی مصر بـاسـتان شده بود، بيشتر ترسيدم. سراپا گوش شدم شايد صدايی بشنوم. تنها صدای عقربهی ساعت، مثل ناقوس Singer Strouss Cathedral وين، در سکوت اتاق می پيچيد. سعی کردم ترس را از تک تک اعضای بدنم برانم و دستم را حرکت بدهم. اما احساس کردم که مثل مجسمهی ونوس ميليوس از دو بازو ساقطم. به هر جان کندنی بود دست چپم را پيدا کردم و با آن خواب را از مژههای نازکم تکانده و با سختی گردنم را به طرف چپ گرداندم. اتاق نيمـه تاريـک بـود. تنهـا نـور لرزان شمع بر سقف اتاق می رقصيد. شمعهايی که عمرشان فقط پنج ساعت است، بیآنکه از خود ارث و ميراثی باقی بگذارند. با دو چراغ کم سوی چشمانم دور و بر اتاق را کاويدم. چيزی دستگيرم نشد. فهميدم ساعت بايد دو يا سه نيمه شب باشد. هنوز نيم خيز نشده بودم که با تماس چيزی بر پشتم، مثل برق گرفتهها، تند و سريع لحاف را پس زدم و به طرف چپ غلتيدم. خدايا چه می ديدم! رؤيا بود، يا از جدايی دخترم دچار وهم و خيال شده بودم؟ از شدت شوق و هيجان اين بار نزديک بود خودم را چهار دست و پا بـه آغـوش مـرگ بيندازم. باورم نمي شد چه می بينم. مثل يک فرشته خوابيده بود. سرش را طوری روی بالش من گذاشته بود که انگار مأوای ساليان اوست. پانویس ۱ ـ سخنرانی ۲ـ ترس ناگهانی که حالتی شبيه به سکته ی قلبی در انسان ايجاد می کند. ادامه دارد..... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 21:10 توسط گل دختر |
|
|
حرفای جدید حرفای خصوصی حرفای تلمبار شده |
| welcome |
|
ميدوزم
شادي را به غم زياد را به كم درخت را به ريشه گاهي را به هميشه ستاره را به آسمان زمين را به كهكشان كهنه را به نو و خودم را به تو... |
| پیوندهای روزانه |
|
انجمن روانشناسی ایران روانشناسی عکس های خواننده ها مقالات روانشناسی کودک فال حافظ آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|
