![]() |
![]() |
|
| هر قدر میوه های دانش بیشتر در دسترس انسان قرار گیرد، همان قدر باورهای مذهبی از بین خواهد رفت. |
|
رها کردن کهنه ها بسیار دشوار است.
اما نو زمانی به دنیا می آید که کهنه کنار رفته باشد. پذیرفتن نوها و تازه ها بسیار دشوار است. زیرا نوِ، نو است و ما با نو مانوس نیستیم. نو، غریبه است و ما در باطن خویش از غریبه ها بیمناک هستیم و می ترسیم. اما نو دوست داشتنی است، این را باید بدانیم. در غیر این صورت، امیدی به رشد و بالندگی ما نمی ماند بالندگی، یعنی شهامت گذشتن از کهنه ها و شجاعت پذیرش تازه ها. باید به استقبال تازه ها رفت. باید همواره و مدام به استقبال جریان عظیم و موج زنِ تازه ها رفت. زیرا در هر لحظه، چیزها کهنه می شوند. ودر هر لحظه، نوها از راه می رسند. و در خانه جان ما را می کوبند. برخیزید. ودر را به روی تازه ها باز کنید. روی خود را همواره از جانب کهنه ها به سوی تازه ها برگردانید. کهنه، اسارت است. نو، آزادی ست. حقیقت، همواره تازه است. خداوند، هرگز کهنه نمی شود. او، همواره تازه است؛ به تازگی شبنمی که سپیده دمان بر برگ گلی نشسته است.
منبع:<< عشق پرنده آزاد ورها>> "" اوشو"" مترجم: <<مسیحا برزگر>> |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 9:37 توسط گل دختر |
|
|
سلام. آخ که چقدر دلم می خواد یه روز یه کاره ای بشم و کار این خواهر برادرهای آپاچی برای من که خدارو شکر ، گوش شیطون کر نتونستن پاپوشی درس کنن چی بگم؟؟ وقتی چیزی اجباری بشه وضع از این بهتر نمیشه. عربستان مهد تمدن اسلامی و جاییه که اسلام در اونجا طلوع کرد، اما اونجا هم حجاب اجباری نیست بابا خدا گفته {{ لا اکراه فی الدین}}، همه امامان با نرمی و سازش دین خدارو تبلیغ کردن و هر کی خواست قبول کرد زمان شاه هم هر کی دلش می خواست روسری یا چادر سر می کرد و هر کی هم نمی خواست نه. اما حجابها واقعا حجاب بود. نمازها واقعا نماز بود . طبقه روحانیون از یک احترام خاصی تو جامعه بر خوردار بودن چرا فرزاد حسنی رو فقط به خاطر گفتن این جمله به سردارکه " ما با ادبیات شما مشکل داریم" ممنوع صدا و تصویر می کنن کسی جواب این سئوالا رو می دونه؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 0:45 توسط گل دختر |
|
|
مجموعه " میوه ممنوعه" نماد جامعه امروز ما و حاج آقا فتوحی مصداق بارز درصد کثیری از آدمهای مذهبی و معتقدی هستش که به قول خودشون یک رکعت نماز و یک روز روزه به خدا مقروض نیستن و به شدت ادعای دین و مذهب دارن. به قول خودمون آدمهای خشکه مقدس و تیر. این انسانهای شریف و مردان خدا که همه سرشون قسم می خورن، خدا نکنه که آب ببینن ولو شده به اندازه یه حوض که باشه ازش دریا رو طلب می کنن و شنا کردن و شروع می کنن. البته شاید این حصار دین و مذهب و خدا و پیغمبرباشه که باعث انجام ندادن خیلی از گناهان صغیره و کبیره و جور و جفاها باشه والا اگه این چماق هم نبود که عده ای به هیچ صراطی مستقیم نبودن!!!. اما همین طور که در این سریال می بینیم این عامل ( یعنی مذهب) حتی غیر ریاکارانه و واقعیش هم نمی تونه به تنهایی و یک تنه ضامن اجرایی مطمئنی برای گرفتار نشدن در دام انواع معاصی باشه... حرف من اینه؛ گناه نکردن ما باید به علت وجدان باشه نه ترس از خدا و پیغمبر. اون آدمی که به خاطر وجدانش گناه نمی کنه هنر می کنه مگه نه؟!! من دست اون نویسنده و کارگردانی رو می بوسم که این جور سریال ها رو برای تامل و روشن شدن مردم می سازن و همین طور آدمهای ساده لوح و بی فکری که فقط یه عمر تو مغزشون مقدساتو فرو کردن. فکر نکنین من کافرم ، نه . همین الان از مراسم احیا میام و احساس خیلی خوبی هم دارم. انگار تازه متولد شدم. منتها بعضی وقتا با دیدن این جور چیزا دچار شک و تردید میشم. فقط خدا از حقیقت همه چیز باخبره و ما بنده های حقیرسراپا تقصیر، ازهمه جا بی خبر.... گیج و حیرونیم. از خدا بخوایم وجدانمونو ازمون نگیره که به خاطر وجدانمون خوب بمونیم نه به خاطر ترس از خدا. آمین
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 5:11 توسط گل دختر |
|
|
یک زوج در اوایل 60 سالگی ، در یک رستوران کوچک رومانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودند. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 18:0 توسط گل دختر |
|
|
ساناز دوباره زد زير گريه، بلند بلند گفت: من به پليس نگفته بودم، اما يك روز كه قصد داشتم به كلانتري بروم آرش تهديد كرد كه اگر اين كار را انجام دهم با دوستانش مرا اذيت ميكنند و ماشينم را آتش ميزنند. درست پنج روز پيش... آن روز خودروام را نياورده بودم. سر ظهر وقتي از دانشگاه آمدم، سوار يك پيكان شدم و جلوتر هم چند نفر ديگر سوار شدند و بعد هم با سوار شدن آرش شوكه شدم و پي به نقشه شومشان بردم. آنها دهان مرا گرفتند و به ساختمان متروكهاي بردند. هر چه قدر مقاومت كردم فايدهاي نداشت، ميبينيد كه سرو و صورتم را به اين روز انداختهاند...
سروان احمدي ميگويد: اين شماره همراه كه اعتباري است، شماره ماشينش هم جعلي بوده. به نشانياش هم مراجعه كرديم ولي بيفايده بود، سرنخ ديگري از او نداريد؟ سه ماه و نيم بعد ماموران پليس آگاهي بدون سرنخ، «مسعود.م» ملقب به آرش كه انواع بزهكاريها در پروندهاش بود را دستگير كردند و همدستان او نيز به دام افتادند، گرچه در اين مدت انرژي فراواني از ماموران گرفته شد تا مجرمان دستگير شوند، اما بغض ساناز هنوز گلويش را آزار ميداد...
به نقل از مجله خانواده سبز
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 23:25 توسط گل دختر |
|
|
حرفای جدید حرفای خصوصی حرفای تلمبار شده |
| welcome |
|
ميدوزم
شادي را به غم زياد را به كم درخت را به ريشه گاهي را به هميشه ستاره را به آسمان زمين را به كهكشان كهنه را به نو و خودم را به تو... |
| پیوندهای روزانه |
|
انجمن روانشناسی ایران روانشناسی عکس های خواننده ها مقالات روانشناسی کودک فال حافظ آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|
